تبليغاتX
شــــــبنــــم

شــــــبنــــم

دختـــــری از جنــــس اندیشـــه

زندگی
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:39 ] [ زینب. ] [ ]



آب را گل کردند..چشمها را بستند و چه با دل کردند...

وای سهراب کجایی آخر....؟

زخمها بر دل عاشق کردند..خون به چشمان شقایق کردند....

تو کجایی سهراب..؟؟که همین نزدیکی عشق را دار زدند..

همه جا را سایه ی دیوار زدن..وای سهراب کجایی که ببینی...

حالا دل خوشی مثقالیست...دل خوشی سیری چند؟؟

صبر کن سهراب..قایقت جا دارد...


[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:38 ] [ زینب. ] [ ]



یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت ، من و مایی نکنیم

یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست

به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

یادمان باشد که در این بحر دو رنگی و ریا

دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یک جا دیدیم

طلب سوختن بال و پر کس نکنیم
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد...

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:37 ] [ زینب. ] [ ]


خداجون منم تورو دوست دارم

الو... الو... سلام

کسی اونجا نیست؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته...

- بله با کی کار داری کوچولو؟

- خدا هست؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده!

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی؟ من با خود خدا کار دارم...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

با صدای بغض آلودش آهسته گفت: یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد:

ندایی در گوش و جان کودک طنین انداز شد: بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت: خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

- چرا؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم.

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.

مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک: آدم، محبوب ترین مخلوق من، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود...

 

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 23:26 ] [ زینب. ] [ ]


بازباران
باز باران , با تمام بي کسي هاي شبانه ...

مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه ...

باز مي ايد صداي چک چک غم ... باز ماتم .. !

من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده ...
نمي دانم ... نمي فهمم ،
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست ؟ !!

نمي فهمم , چرا مردم نمي فهمند ؟ !!
که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد ...
کجاي ذلتش زيباست ؟ !!

نمي فهمم ... کجاي اشک يک بابا ،
که سقفي از گل و اهن به زور چکمه هاي باران ...
به روي همسر و پروانه هاي مرده اش آرام باريده ...

کجايش بوي عشق و عاشقي دارد ؟ !!

نمي دانم ... نمي دانم چرا مردم نمي دانند ؟!!
که باران , عشق تنها نيست .. !
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست ...
کجاي مرگ ما زيباست ... نمي فهمم !!
ياد آرم , روز باران را ...
ياد آرم مادرم در کنج باران جان داد ...
کودکي ده ساله بودم ،
مي دويدم زير باران ... از براي نان !
مادرم افتاد ...
مادرم در کوچه هاي پست شهر ارام جان مي داد ...
فقط من بودم و باران و گل هاي خيابان بود ...
نمي دانم ،

کجاي اين لجن زيباست ؟ !!

بشنو از من , کودک من ...
پيش چشمم , مرد فردا ...
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالادست ... !
و ان باران که عشق دارد ... فقط جاريست براي عاشقان مست ...
و باران من و تو درد و غم دارد ...

خدا هم خوب مي داند که ،

اين عدل زميني , عدل کم دارد ... !

[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 15:1 ] [ زینب. ] [ ]


سال ۳۶۵ روز است در حالی که:
۱- در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند.
۲- حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوامطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین۲۶۳ روز دیگرباقیمیماند
۳- در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا۱۲۲ روز میشود. بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند.
۴- اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را میطلبد که جمعا۱۵ روز میشود. پس ۱۲۶ در روز باقی میماند.
۵- طبیعتا ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل ۳۰ روز میشود. پس ۹۶ روز باقی میماند.
۶- ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چراکه انسان موجودی اجتماعی است. این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند.
۷- روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس ۴۶ روز باقی میماند.
۸- تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند. پس ۱۶ روز باقی میماند.
۹- در سال شما ۱۰ روز را به بازی میگذرانید. پس ۶ روز باقی میماند.
۱۰- در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود و ۳ روز دیگر باقی است .
۱۱- سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی می ماند.
۱۲- یک روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه می توان در آن روز درس خواند؟
[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 14:53 ] [ زینب. ] [ ]


درحضورخارهاهم می شودیک یاس بود در هیاهوی مترسک ها پراز احساس بود می شود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه های مات یک متروکه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 17:58 ] [ زینب. ] [ ]


درحضورخارهاهم می شودیک یاس بود در هیاهوی مترسک ها پراز احساس بود می شود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه های مات یک متروکه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 17:58 ] [ زینب. ] [ ]


....
درحضورخارهاهم می شودیک یاس بود در هیاهوی مترسک ها پراز احساس بود می شود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه های مات یک متروکه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 17:57 ] [ زینب. ] [ ]


....
درحضورخارهاهم می شودیک یاس بود در هیاهوی مترسک ها پراز احساس بود می شود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه های مات یک متروکه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 17:56 ] [ زینب. ] [ ]


حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت … با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند . خدمتکار پیرقصرماجرا را شنید به شدت غمگین شد ، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود . دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا . دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم . روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم ، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد … ملکه آینده چین می شود . دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند،اما بی نتیجه بود،گلی نرویید . روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند . لحظه موعود فرا رسید. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود ! همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است... شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : "گل صداقت":a (41): همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 17:55 ] [ زینب. ] [ ]


از من ملکه زیبایی بسازید.......
برای این که مثل یک فرشته زیبا بشی لازم نیست به خودت زحمت آرایش کردن و خرج کردن پول رو بدی فقط اینها رو بدونی کافیه برای داشتن چشمان زیبا به مردمان اطرافت خوب و زیبا نگاه کن برای داشتن دستان زیبا به دوستانت کمک و یاری برسون برای داشتن لبان زیبا همواره برای دوستانت بهترینها رو بر لب بیار و براشون دعا کن. برای داشتن موهای زیبا گیسوانت را گهگاهی به دستان کوچک کودکی بسپار برای داشتن اندام زیبا غذایت را با دوستی نیازمند تقسیم کن برای داشتن قلبی زیبا همیشه مهربانی کن برای داشتن پوستی زیبا همیشه پاک و زلال باش اینها برای زیبا شدن تا حد ملکه کافیه.
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 17:53 ] [ زینب. ] [ ]


وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .



خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من میگوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است



دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند .

از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال .
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه؟
از آن پاکتری .
تو بهاری ؟
نه،
بهاران از توست .
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را
.



هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو !

[ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ 9:44 ] [ زینب. ] [ ]


بازباران
باز باران? با ترانه ميخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل ديوانه ات کو؟
روزهاي کودکي کو؟
فصل خوب سادگي کو؟
يادت آيد روز باران گردش يک روز ديرين؟
پس چه شد ديگر? کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگين
در پس آن کوي بن بست در دل تو? آرزو هست؟
کودک خوشحال ديروز غرق در غمهاي امروز
ياد باران رفته از ياد آرزوها رفته بر باد
باز باران? باز باران ميخورد بر بام خانه بي ترانه
[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 21:38 ] [ زینب. ] [ ]


ملاصدرا میگوید

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

[ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 20:54 ] [ زینب. ] [ ]


[ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 ] [ 17:32 ] [ زینب. ] [ ]


خدا....

یه وقتایی بد جور دلت می­گیره

دلتنگ می­شی و آسمون دلت بارونی می­شه گاهی با

دلیل گاهی هم ...

اون موقع­ست که تو اوج تنهایی نیاز داری به یک هم

صحبتی که تو رو بفهمه

تموم ریز و درشت زندگیتو بدونه و گوش شنوا داشته

باشه واسه شنیدن همه حرفای دلت

هر چند تکراری هر چند زیاد...

یکی که رازدارت باشه

کسی که حتی اگر تمام بدی­ها و خطاهاتو بدونه باز

ترکت نکنه و بهت فرصت بده

تا باشی... تا جبران کنی...

کسی که دوستت داشته باشه و تو رو بشناسه حتی

بیشتر از خودت

کسی که خیرتو بخواد

بتونه تمام آرزوهاتو برآورده کنه...

تمام خواستنی­هاتو بدونه بدون اینکه اونا رو به زبون

بیاری

...

اون یکی هست و تنها خداست.

خدایی که با همه بزرگیش با همه تنهاییش هیچوقت

تنهات نمیذاره

خدایی که تو هر شرایطی بخشندست

خدایی که...

خدای من ! دستم را محکم تر بگیر ...

[ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 ] [ 16:56 ] [ زینب. ] [ ]


........

[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 16:16 ] [ زینب. ] [ ]


زندگی
همیشه به من می گفت زندگی وحشتناک است ولی یادش رفته بود که به من می گفت تو زندگی من هستی روزی از روزها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه خورشید در اسمان نگاهی بهاسمان انداختم دیدم که هوا بارانی بود و خورشیدی در اسمان معلوم نبود شبی از شبها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه ستاره های اسمان نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا ابری بود وستاره ای در اسمان نبود خواستم برای از دست دادنش قطره ای اشک بریزم ولی حیف تمام اشکهایم را برای بدست اوردنش از دست داده بود  هر وقت که دل کسی رو شکستی روی دیوار میخی بکوب تا به یادت باشه که دلشو شکستی هر وقت که دلشو بدست اوردی میخ را از روی دیوار دربیارآخه دلشو بدست اوردی اما چه فایده جای میخ که رو دیوار مونده . 
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 16:14 ] [ زینب. ] [ ]


و خداوند

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن

چون کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد

و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند

و دستهایت را صمیمانه می فشارد

تو را دوست دارد

فقط به خاطر خودت

این را به یاد داشته باش

هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشی

می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند

باور کن که با او هرگز تنها نیستی

هرگز

[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 16:11 ] [ زینب. ] [ ]


با تو بودن را می خواهم
با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم.
عاشقت نشدم که روزی از عشق خسته شوم.
با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم.
همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم.
همسنفت نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم.
و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی فراموشت کنم.
با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم.
عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم.
با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم.
همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم.
همسنفست شدم که با عطر نفسهایت زنده بمانم.
و با یادت زندگی میکنم که همانا با یادت زندگی برایم زیباست.
همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ،
از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام ای همسفر من در جاده های نفسگیر زندگی.
اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی میکنم ،
آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستهایت و نگاه به آن چشمان زیباست زنده ام.
ای هم نفس من بدون تو این زندگی بی نفس است ،
عاشق شدن برایم هوس است و مطمئن باش این دنیا برایم قفس است.
با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم ، طلوعی که با تو غروبی را نخواهد داشت.
و همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ، لحظه هایی سرشار از عشق و محبت.
با تو بودن را میخواهم نه برای فرداهای بی تو بودن.
با تو بودن را میخواهم برای فرداهای در کنار تو بودن.
با تو بودن را میخواهم برای فرداهای عاشقانه تر از امروز.
پس ای عزیز راه دورم با من باش ، در کنارم باش و تا ابد همسفرم باش.
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 16:10 ] [ زینب. ] [ ]


بازگشت (نگاهی به فروغ)

عاقبت خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره غبار الود

نگهم بيشتر ز من مي تاخت

بر لبانم سلام گرمي بود

شهر جوشان درون کوره ظهر

کوچه مي سوخت در تب خورشيد

پاي من روي سنگفرش خموش

پيش مي رفت و سخت مي لرزيد

خانه ها رنگ ديگري بودند

گرد الوده تيره و دلگير

چهره ها  در ميان چادرها

همچو ارواح پاي در زنجير

جوي خشکيده همچو چشمي کور

خالي از اب و نشانه ي او

مردي اوازه خوان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانه ي او

گنبد اشناي مسجد پير

کاسه هاي شکسته را مي ماند

مومني بر فراز گلدسته

با نوايي حزين اذان مي خواند

مي دويدند از پي سگها

کودکان پا برهنه سنگ به دست

زني از پشت معجري خنديد

باد ناگه دريچه اي را بست

از دهان سياه هشتي ها

بوي نمناک گور مي امد

مرد کوري عصا زنان مي رفت

اشنايي ز دور مي امد

در انجا گشوده گشت خموش

دستهايي مرا به خود خوانندند

اشکي از ابر چشمها باريد

دستهايي ز خود مرا راندند

روي ديوار باز پيچک پير

موج مي زد چو چشمه اي لرزان

بر تن برگهاي انبو هش

سبزي پيري و غبار زمان

نگهم جستجو کنان پرسيد

در کامين مکان نشانه ي اوست

ليک ديدم اتاق کوچک من

خالي از بانگ کودکانه ي اوست

از دل خاک سرد ايينه

ناگهان پيکرش چو گل روييد

موج زد ديدگان مخملي اش

اه در وهم هم مرا مي ديد

تکيه دادم به سينه ي ديوار

گفتم اهسته اين تويي کامي

ليک ديدم کز ان گذشته ي تلخ

هيچ باقي نمانده جز نامي

عاقبت خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره غبار الود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ

شهر من گور ارزويم بود

[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 11:54 ] [ زینب. ] [ ]


گفتی

گفتي كه مرا دوســت نداري گله اي نيست 

بين من و عشق تـــو ولي فاصله اي نيست 

گفتم كه كمي صبــر كن و گوش به من كن 

گفتي كه نه بايد بـــروم حوصله اي نيست 

پرواز عجب عــــادت خوبيست ولي حيف 

تـــو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست 

گفتي كه كمي فكر خـودم باشم و آن وقت 

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست 

فتي تــــو خدا پشت و پناهت به سلامت 

بگذار بســـوزاند دل من مساله اي نيست

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيدبراي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

[ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 12:7 ] [ زینب. ] [ ]


باور نمی کنم

باورنمیکنم ،

      نه باورنمیکنم که وطن بی نشان شود

با آ نهمه صفات خدایی که اندروست

با آ نهمه شجاعت وپاکی ومردمی

       با آن گذشته ی روشن

      نه نه باورنمیکنم

خوبم به خاطر است

ازآن گذشته های پر از رنج ومحنتش

ازآن فسانه های سکندر ولشکرش

نام وطن نگشت زتاریخ روزگار ،

                       یکباره پاک

     امروز هم باورنمیکنم

     باورنمیکنم

تاریخ ر ا بخوان

آنگه ورق بزن

فصلی که هست فصل وطن نیک بنگرش

برمردمش نگر

بر راه ورسمشان

بر دینشان نگر

     روزی که بیشتر از مردم جهان

    بودند بت پرست ،

    اینجا سخن نبود

                 ز " بت " یاکه " بت " تراش

    اینجا زکفر وشرک

                     هرگز نبُد نشان

روزی بگوش مردم دانای این دیار

بنشسته بود ،

   نغمه ی زرتشت آنکه گفت :

فرش زمین وخوبی وپاکی کائنات

دارد نشان ،

     ز ذات اهورای پاک و خوب

وندرمقابلش

     زشتی ، گنه ، فساد

    باشد زاهرمن

                       امروز هم باور نمیکنم

                       باور نمیکنمhttp://pix2pix.org/my_unzip/131102067417998.jpg

[ چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ] [ 0:8 ] [ زینب. ] [ ]