زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم
دختـــــری از جنــــس اندیشـــه
الو... الو... سلام
کسی اونجا نیست؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته...
- بله با کی کار داری کوچولو؟
- خدا هست؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده!
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی؟ من با خود خدا کار دارم...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
با صدای بغض آلودش آهسته گفت: یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟
- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد:
ندایی در گوش و جان کودک طنین انداز شد: بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت: خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
- چرا؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم.
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.
مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک: آدم، محبوب ترین مخلوق من، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی...
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود...
مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه ...
باز مي ايد صداي چک چک غم ... باز ماتم .. !
من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده ...
نمي دانم ... نمي فهمم ،
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست ؟ !!
نمي فهمم , چرا مردم نمي فهمند ؟ !!
که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد ...
کجاي ذلتش زيباست ؟ !!
کجايش بوي عشق و عاشقي دارد ؟ !!
نمي دانم ... نمي دانم چرا مردم نمي دانند ؟!!کجاي اين لجن زيباست ؟ !!
بشنو از من , کودک من ...
پيش چشمم , مرد فردا ...
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالادست ... !
و ان باران که عشق دارد ... فقط جاريست براي عاشقان مست ...
و باران من و تو درد و غم دارد ...
اين عدل زميني , عدل کم دارد ... !

وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .

خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من میگوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند .
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال .
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه؟
از آن پاکتری .
تو بهاری ؟
نه،
بهاران از توست .
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را .
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو !

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

یه وقتایی بد جور دلت میگیره
دلتنگ میشی و آسمون دلت بارونی میشه گاهی با
دلیل گاهی هم ...
اون موقعست که تو اوج تنهایی نیاز داری به یک هم
صحبتی که تو رو بفهمه
تموم ریز و درشت زندگیتو بدونه و گوش شنوا داشته
باشه واسه شنیدن همه حرفای دلت
هر چند تکراری هر چند زیاد...
یکی که رازدارت باشه
کسی که حتی اگر تمام بدیها و خطاهاتو بدونه باز
ترکت نکنه و بهت فرصت بده
تا باشی... تا جبران کنی...
کسی که دوستت داشته باشه و تو رو بشناسه حتی
بیشتر از خودت
کسی که خیرتو بخواد
بتونه تمام آرزوهاتو برآورده کنه...
تمام خواستنیهاتو بدونه بدون اینکه اونا رو به زبون
بیاری
...
اون یکی هست و تنها خداست.
خدایی که با همه بزرگیش با همه تنهاییش هیچوقت
تنهات نمیذاره
خدایی که تو هر شرایطی بخشندست
خدایی که...
خدای من ! دستم را محکم تر بگیر ...

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن
چون کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد
و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند
و دستهایت را صمیمانه می فشارد
تو را دوست دارد
فقط به خاطر خودت
این را به یاد داشته باش
هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن
و اگر باور داشته باشی
می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند
باور کن که با او هرگز تنها نیستی
هرگز


![]()

عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبار الود
نگهم بيشتر ز من مي تاخت
بر لبانم سلام گرمي بود
شهر جوشان درون کوره ظهر
کوچه مي سوخت در تب خورشيد
پاي من روي سنگفرش خموش
پيش مي رفت و سخت مي لرزيد
خانه ها رنگ ديگري بودند
گرد الوده تيره و دلگير
چهره ها در ميان چادرها
همچو ارواح پاي در زنجير
جوي خشکيده همچو چشمي کور
خالي از اب و نشانه ي او
مردي اوازه خوان ز راه گذشت
گوش من پر شد از ترانه ي او
گنبد اشناي مسجد پير
کاسه هاي شکسته را مي ماند
مومني بر فراز گلدسته
با نوايي حزين اذان مي خواند
مي دويدند از پي سگها
کودکان پا برهنه سنگ به دست
زني از پشت معجري خنديد
باد ناگه دريچه اي را بست
از دهان سياه هشتي ها
بوي نمناک گور مي امد
مرد کوري عصا زنان مي رفت
اشنايي ز دور مي امد
در انجا گشوده گشت خموش
دستهايي مرا به خود خوانندند
اشکي از ابر چشمها باريد
دستهايي ز خود مرا راندند
روي ديوار باز پيچک پير
موج مي زد چو چشمه اي لرزان
بر تن برگهاي انبو هش
سبزي پيري و غبار زمان
نگهم جستجو کنان پرسيد
در کامين مکان نشانه ي اوست
ليک ديدم اتاق کوچک من
خالي از بانگ کودکانه ي اوست
از دل خاک سرد ايينه
ناگهان پيکرش چو گل روييد
موج زد ديدگان مخملي اش
اه در وهم هم مرا مي ديد
تکيه دادم به سينه ي ديوار
گفتم اهسته اين تويي کامي
ليک ديدم کز ان گذشته ي تلخ
هيچ باقي نمانده جز نامي
عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبار الود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ
شهر من گور ارزويم بود
گفتي كه مرا دوســت نداري گله اي نيست
بين من و عشق تـــو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبــر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بـــروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عــــادت خوبيست ولي حيف
تـــو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خـودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
فتي تــــو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بســـوزاند دل من مساله اي نيست

باورنمیکنم ،
نه باورنمیکنم که وطن بی نشان شود
با آ نهمه صفات خدایی که اندروست
با آ نهمه شجاعت وپاکی ومردمی
با آن گذشته ی روشن
نه نه باورنمیکنم
خوبم به خاطر است
ازآن گذشته های پر از رنج ومحنتش
ازآن فسانه های سکندر ولشکرش
نام وطن نگشت زتاریخ روزگار ،
یکباره پاک
امروز هم باورنمیکنم
باورنمیکنم
تاریخ ر ا بخوان
آنگه ورق بزن
فصلی که هست فصل وطن نیک بنگرش
برمردمش نگر
بر راه ورسمشان
بر دینشان نگر
روزی که بیشتر از مردم جهان
بودند بت پرست ،
اینجا سخن نبود
ز " بت " یاکه " بت " تراش
اینجا زکفر وشرک
هرگز نبُد نشان
روزی بگوش مردم دانای این دیار
بنشسته بود ،
نغمه ی زرتشت آنکه گفت :
فرش زمین وخوبی وپاکی کائنات
دارد نشان ،
ز ذات اهورای پاک و خوب
وندرمقابلش
زشتی ، گنه ، فساد
باشد زاهرمن
امروز هم باور نمیکنم
باور نمیکنم





